مقدمه:
موسسه فرانکفورت بخشی از یک جنبش فکری وسیع تر موسوم به مارکسیسم غربی به شمار میرفت که خصیصههای اصلی آن از یک سو ارائه تفاسیر مجدد عمدتاً فلسفی و هگلی از نظریه مارکسیستی درباره جوامع سرمایه داری پیشرفته و از سوی دیگر ارائه دیدگاهی کاملاً انتقادی نسبت به تحول جامعه و دولت در اتحاد جماهیر شوروی بود (باتومور، 1370، ص13).
بنیانگذاران واقعی نظریه انتقادی:بنیانگذاران واقعی نظریه انتقادی، لوکاچ و گرامشی هستند. این دو متفکر در عین اینکه مارکسیست باقی ماندند، ولی با تکیه بر آراء هگل و وبر به بازنگری مارکسیسم پرداختند. گرامشی، مارکسیسم را به لحاظ ماده گرایی و بینش مکانیکی مورد نقد قرار میداد. مسأله مورد علاقه او برتری جویی ای است که به نوعی اقتدار بادوام و منسجم اشاره دارد. این مساله متوجه نحوه تسلط بر تولید نبوده بلکه عنصر فرهنگ نیز مطرح شده است (آزادارمکی، 1376، ص 137).گرامشی به بررسی چند مطلب توجه داشت از جمله اینکه الف: چگونه یک جامعه مدنی شکل موجود خود را به دست می آورد؟ او در پاسخ به این سؤال به تحلیل رفتار روشنفکران بر اساس سازمان روشنفکری پرداخته است.به نظر او عامل اصلی ساخت جامعه مدنی، سازمان روشنفکری است. ب: مساله او یافتن مکانیسمهای موجود در جامعه است که برای وفاق جمعی مورد استفاده قرار می گیرند. این ابزار و مکانیسمها صرفاً ابزار سلطه طبقه حاکم نبوده بلکه عناصر فرهنگی نیز مؤثر هستند. از سوی دیگر، لوکاچ به لحاظ اینکه گرایش فلسفی در آلمان (نوکانتی) در جهت جدایی تحقیق تجربی از مسائل نظری و منطقی بود، سعی در تمایزبخشی بین مباحث تجربی و نظری و ارزش حقیقت داشت. او در ضمن متاثر از جورج زیمل جامعه شناس معاصر دوران بود و بر جدایی طبیعت و فرهنگ تاکید داشت. او دیدگاه اثباتی یا به کار گیری اصول علوم تجربی در علوم انسانی را محکوم کرد. از طرف دیگر او به لحاظ تاثیر پذیری از مکتب پدیدارشناسی ادموند هوسرل متوجه اخلاق، فلسفه و زیبایی شناسی بود. تحولات دهه 20 و 30 در اروپا (1924- 1914) خصوصاً جنگ جهانی اول و جنبشهای فکری اجتماعی و ملی تأثیر عمده ای در شکل گیری اندیشه لوکاچ داشت. در کنار این تحولات، از دوجریان فکری اثبات گرایی و نفی تجربه گرایی متأثر بوده است (آزادارمکی، 1376، ص 138). لوکاچ درکتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی به بیان یکی از کلیدی ترین مفاهیم اندیشه خود تحت عنوان شیئی وارگی می پردازد.او این مفهوم را در راستای مفهوم از خودبیگانگی مارکس مطرح می کند. در حالی که مارکس مدعی بود که کارگر در جریان تولید دچار از خودبیگانگی می شود و از خودبیگانگی را در حد طبقه کارگر مطرح کرده بود؛ لوکاچ مفهوم از خودبیگانگی مارکس را عمومیت بیشتری داده و مدعی شده است که در نظام سرمایه داری افزون بر طبقه کارگر، دیگر طبقات، بخشها و سازمانها دچار نوعی شیئی وارگی می شوند. از نظر لوکاچ راه نجات،آگاهی طبقاتی و به خود آمدن طبقات است (آزادارمکی، 1376، ص138). بعدها خواهیم دید که یکی از مفاهیم کلیدی در مکتب فرانکفورت تغییر در نگاه به طبقه کارگر و قائل نبودن به خصلت انقلابی آن است تا جایی که طبقه روشنفکر به عنوان عامل اصلی تحولات معرفی شد.